از بهترین راه‌های شناخت یک مجموعه، شنیدن صحبت‌های مراجعه‌کنندگان به آنجاست. در این بخش روایت‌های فرزندان سمر را از پذیرش در سمر می‌خوانیم.

 

روایت اول:

روزی که وارد سمر شدم، خسته از داروهای شیمی‌درمانی بودم. خسته از تنهایی. خسته از دست و پا زدن‌های بیهوده. خسته از 22 سال زندگی مشترک و در شرایط بلاتکلیفی از زندگی مشترک بودم. در شرایطی که فقر و مستأجری امانم را بریده بود و به دنبال راه چاره و معجزه از طرف خدا بودم. سرطان سراغم آمد. اسم سرطان وحشتناک‌ترین اسمی بود که من و دخترم با آن روبرو شدیم.

وارد سمر شدم. حیاط پر از درخت با حوض وسط آن و صدای آب و موسیقی دیده می‌شد و نمی‌دانستم با روحم چه می‌کند. آرامش عجیبی به مندست داد. دوست داشتم ساعت‌ها روی نیمکت بنشینم و چشم‌هایم را ببندم. یکی ازمددکاران با من صحبت کرد. باورم نمی‌شد کسی با جان و دل به حرف‌هایم گوش دهد؛ انگار تمام بار چندین سال زندگی را به یکباره با صحبت با او زمین گذاشته بودم.

 

روایت دوم:

در مطب دکتر آنکلوژ بودم که خانمی از سمر، این مجموعه را معرفی کرد و باعث شد وارد آن شوم. ابتدا که وارد این مجموعه شدم احساس خوشایندی نداشتم ولی مددکاران سعی می‌کردند که با ما ارتباط برقرار کنند. شیمی‌درمانی می‌کردم؛ در وضعیت بد و ناراحت‌کننده‌ای بودم و نمی‌توانستم ارتباط برقرار کنم. در وضعیتی بودم که از هیچ پشتیبانی نداشتم و حال خیلی بدی داشتم. تا اینکه بعد از مدتی که کلاس‌ها تشکیل شد و مددکاران همچنان با مهربانی رفتار می‌کردند کم‌کم توانستم ارتباط خوبی برقرار کنم.

 

روایت سوم:

روزی که وارد سمر شدم احترامی که کارکنان برای من گذاشتند، بسیار عجیب بود. حس خوبی بود. احساس راحتی و نزدیکی به این موسسه داشتم. احساسم نسبت به کارکنان این موسسه خیلی خوب است. خیلی خوش برخورد، محترم و با شخصیت هستند. هر زمان که وارد حیاط موسسه می‌شوم، انرژی خاصی می‌گیرم و با روحیه خیلی بالا صبح را شروع می‌کنم.